این قدیمی ها...!

من همیشه عاشق کاغذ های قدیمی بوده ام
همان کاغذهایی که زرد رنگند
همان کاغذ های کاهی
و روزنامه های عهد بوق
و عاشق دفتر های کوچک دهه شصت
من عاشق خانه های قدیمی ام
همان هایی که یک حوض در وسط حیاط داشتند و عصر ها دور هم جمع همه جمع بود
من دوستدار کتاب های کهنه ام
همان هایی که به آرامی ورق می خورند تا مبادا پاره شوند
من حتی 
گلدون های شکسته
عکس های قدیمی
درخت هایی که حالا فقط ازشان یک تکه چوب مانده 
را دوست می دارم
اما یکی چیز قدیمی هست
که از همه ی همه ی اینها
بیشتر دوستش دارم
همان که هر قدر قدیمی تر می شود
نه تنها کهنه نمی شود
بلکه بهتر و بهتر و بهتر میشود
و آن 
همان رفیق قدیمی است...!
  • پریسا سادات ..
  • يكشنبه ۲۳ تیر ۹۸

هر شب یا یاد تو می خوابم

هرشب

نامت را

یادت را

مهرت را

خاطرت را

و دوست داشتنت را

مانند فشردن بالشی خنک

در آغوش میفشارم

دوستت دارم دوست داشتنی ترین دوست دنیا
:)

  • پریسا سادات ..
  • جمعه ۱۴ تیر ۹۸

ممنونم:)

دوست عزیرم:)

واقعا باید بگم ازت ممنونم

به خاطر تمام وقت هایی همه حرفای تو دلمو بهت میگفتم

و تو بعد از تموم شدن هر جملم سرتو تکون میدادی

که یعنی«میفهمم»

در حالی که حتی خودم نمیفهمیدم چی میگمD:


  • ..♥️Mobina♥️ ..
  • سه شنبه ۴ تیر ۹۸

عجیب...

عجیب است که هنوز هم با هم دوست هستند.
آن دو سال های کوتاهی بغلدستی ، همکلاس و هم مدرسه بودند
و روز های پر رنج مدرسه را به همراه یکدیگر با عشق سپری کردند
 و باقی سال ها را در حسرت کنار هم بودن گذراندند.
مبینا در یک سالی که پریسا نبود تنها نبود،دوست صمیمی دیگری انتخاب کرد.
به خیال اینکه دوست یکساله عزیزش دیگر بر نمیگردد‌؛
ولی او با بازگشتش همه چیز را به حالت اول برگرداند.
نه تنها این دوستی تمام نشد ، بلکه اندازه کوه محکم شد.
شاید آنها باید تسلیم سرنوشتی که با بی رحمی جدایی را برایشان رقم زد،میشدند.
شاید هم، نه...
  • ..♥️Mobina♥️ ..
  • سه شنبه ۴ تیر ۹۸

کی میدونست این طوری شروع میشه؟؟


یه روز دوتا دختر فسقلی داشتن روی جدولای کنار باغچه راه میرفتن یهو رسیدن به هم، جلوی هم سبز شدن یهو. روز اول مدرسشون بوده گویا. حتی بغل دستی نبودن. از اون جا که یکی از این کوچولو ها هی حرف میزد با بغل دستیش، معلمش کلافه شد و جاشو عوض کرد و نشوندش پهلو اون یکی. معلمه نمیدونست با اینکارش داره زندگی این دوتا رو عوض میکنه. خلاصه که اون دوتا پیش هم نشستن و آروم آروم با هم دوست شدن، کاملا ساده. نمیدونستن هردوشون اردیبهشتی هستن با پنج روز فاصله و خونه شون کلا دوتا کوچه از هم راهه. با هم قهر کردن. چقد طول کشید آشتی کنن؟ احتمالا دو ساعت. مگه میتونستن دوری همو تحمل کنن؟ گذشت و گذشت. سال بعد پرحرفه غیبش زد و اون یکی هم کلی پی اش گشت و پیداش نکرد. چی شده بود؟ آب شده بود رفته بود تو زمین. کلاس سوم برگشت همون جا.بازم بغل دستی شدن. بعد از اون سال سوم، موند تو دلشون که یه بار دیگه با هم بغل دستی باشن، لااقل تو یه کلاس باشن. بعد آرزوشون بزرگتر شد، دعاشون این بود که مدرسه شون یکی باشه. ولی نشد. چاره چی بود؟ کنار اومدن با همون وضع. سال هفتم بی خبر بودن از هم شاید کلا دوبار یا سه بار به هم زنگ زدن. ولی این دوری رو تاب نیاوردن. کلاس ورزشی رفتن، دوتایی باهم، توی یه باشگاه. این دوری رو کم میکرد و دیدارو زیاد. دوستی قوی تر شد و مدت قهرا به دو دقیقه رسید. فاصله ی خونه شون کمتر شد. کلا یه پیچ سرکوچه رو رد میکرد یکیشون ، میرسید خونه اون یکی. دلاشون گره خورد به هم دیگه. خواهرم میگه که دوستیای دوران بچگی الکین چون آدما عوض میشن بعد یهو به خودشون میان و میبینن دیگه همو نمیشناسن. اما اگه دونفر با هم تغییر کنن چی؟ اگه تغییرای همو قبول کنن چی؟ هیچ کس کامل نیست و هرکی یه بدی هایی داره. اگه بدیای همو بپذیرن چی؟ من بهتون میگم چی. اگه یه همچین کاری رو کردید بدونید که شما دیگه بهترینتونو پیدا کردید. کی میدونست اون فسقلی ها این کارو بلد باشن؟ کی میدونست اون دوتا دختربچه 6-7 ساله ، بشن برای هم دیگه بهترین دوست برای همیشه؟ کی میدونست؟
  • پریسا سادات ..
  • سه شنبه ۴ تیر ۹۸
فرقی نمی کند چه برایم نوشته دوست
گیرم که ناسزاست ولی دستخط اوست...
آرشیو مطالب